گروهی و خوشبختانه بسیار موفق " مثبت اندیشان " رو مدیریت میکردم که باعث میشد عملا نتونم زمان
کافی به این وبلاگ اختصاص بدم، تصمیم گرفتم اینجا رو نیمه تعطیل کنم. گفتم نیمه تعطیل چون
کامنت دونی بازه و گهگاهی دوستان جدید و قدیم، با کامنتاشون منو یاد میکنن.
تو چند خط بالا از وبلاگ مثبت اندیشان حرف زدم ؛ اینم آدرسش :
Thinkplus.ir
طبق وقت قبلی رفتیم با انجام آخرین معاینه توسط پزشک اصلی مغز و اعصاب بیمارستان میلاد تائیدیه عمل رو بگیریم ... هنوز صدای اون دکتره تو گوشم بود که بعد از دیدن نتیجه MRI رو به من کرد و گفت :
" این عمل فوق العاده خطرناکه. روز عمل همراهش حتما باید باشه و رضایت نامه رو امضا کنه و عواقب عمل رو به عهده بگیره."
دکتر شیروانی یکی از سه نفریه که اون عمل رو انجام میده و اون طور که شواهد نشون میداد از اون دو نفر دیگه خیلی سرتره. وقتی همه ی آزمایشا و داروهایی که تا الان مصرف شده بود رو چک کرد در حالی که منتظر بودیم تائید کنه و وقت عمل بده، خیلی خونسرد گفت:
"نیاز به عمل نداره. این غده کوچیکه و با دارو رفع میشه"
اولش که یخ کردیم !!!
گفتیم دکتر، همکار شما آقای .... میگه هیچ داروی دیگه ای واسه این بیماری وجود نداره و امروز به ما وقت داد تا بعد از تائید شما عمل بشه.
گفت : نه ! یه دارو میدم. قرصا رو تا ۳ ماه هر روز مصرف کن. و بعد برای اینکه مطمئن بشیم غده از بین رفته ۴ تا آزمایشی که نوشتمو انجام بده و بیا پیشم ...
بیرون اتاق نشسته بودم رو صندلی و فقط گریه میکردم. مامان نازنینم اشکامو پاک کرد و گفت خدا رو شکر کن . باید خوشحال باشیم . چرا داری گریه میکنی ؟ !!!
اصلاً تو حال خودم نبودم ...
یک ماه تو رمضان التماس خدا رو کردم ...
جوابمو داد ...
من از همون خدایی که هیچ وقت با چشم تنم ندیدمش خواستم و بهم داد ...
منی که امروز این معجزه رو دیدم و خودم تو متنش بودم ... حالا حتی اگه کل دنیا بگن خدا نیست با تمام توانم داد میزنم که هست چون من دیدمش ... حتی اگه کل دنیا بگن خدا هوای بنده هاشو نداره باز هم با تمام وجودم داد میزنم ، نـــه !!! چون از ته قلبم نزدیک ۱ ماه شب و روز ازش خواستم هوامو داشته باشه و داشت .... !!! حالا اگه تمام دنیا بگن قانون جذب چرت و پرت و به درد نخور و یه شعاره، بلند داد میزنم ، نـــــه ! چون نه تنها خودم بلکه کلی از دوستانم توی این دنیای مجازی، فکرشونو روی بهبودی مادرم متمرکز کردند و این همه پالس مثبت که از سمت قلبای پاک دوستام به سمت کائنات ( خدای مهربون ) فرستاده شد نتیجه داد و من با فکرم بهبودی مادرم رو جذب کردمو بهش رسیدم ...
سپیده ی عزیز، بیتا، گلنوش، راضیه، ایمان و بقیه ی دوستان مهریونم که آشکار و پنهون واسه بهبودیه مادرم دعا کردید و تو این روزا بهم روحیه و انرژی دادید؛ یه دنیا ازتون ممنونم و فقط براتون دعا میکنم که : عاقبت به خیر بشید ... چون دعاهای شما بود که باعث شد امروز یعنی ۱۷ شهریور ۸۹ من معجزه ی خداوند رو ببینم ...
مدیون همتونم ...
![]()
روز تولدم تو همین وبلاگ از خدا یه تولد دیگه خواسته بودم ...
امروز ۱۷ شهریور تولد دوباره ی منه ...
یک ماه پیش با یه دل شکسته اینارو نوشتم :
تقریباً 8030 روز پیش بود که تو بعد از تحمل 9 ماه سختی من رو به دنیا آوردی ... و من امروز برای تو می نویسم ... برای تو که میدونم نوشته هامو نمیخونی ... !!!
معمولا همه روز تولدشون دعا ( آرزو ) می کنن ... منم جزو همه ام خب ... پس منم دعا میکنم :
امروز، خیلی خوشحالم ... چون امروز سالگرد روزیه که خالق خلاق من رو خلق کرد ...
چند روز پیش با مادربزرگم همصحبت شده بودم و بهم گفت که در دوران جوانی اونا هیچ کس معمولا روز تولدشو نمی دونست ... اما من خوشحالم که به بهانه ی امروز میتونم از خداوند برای اینکه منو آفرید تشکر کنم ...
آرزوی روز تولدم اینه : از ته قلب از خدا میخوام دقیقا یک ماه دیگه یعنی 17 شهریور 89 هم برام مثل امروز باشه ... ای کاش اونروزم مثل امروز شاد باشم ...
دقیقا یک ماه مونده به تاریخ عمل جراحی تو ... عملی که میتونست خیلی زودتر انجام بشه اما نشد ....
مامانم ، خیلی دوس دارم تو این یه ماه 2 تا جشن تولد بگیرم ..
یکی 17 مرداد که امروزه ... روز تولدم ...
و یکی روز 17 شهریور که روز تولد دوباره ی تو و مرگ اون تومور بدترکیبه ...
پس امروز شادی می کنم به امید شادی بعد از عمل تو ...
به جشن تولد دوباره ی من خوش اومدید ...